|
وبلاگ بروبچ مهندسی شیمی88 میم شیمی .......................88
| ||
|
به منزل كه رسيدم از نگاه هاي خصمانه هم خانه اي هايم بعد از ديدن عيسي خان فهميدم كه حداقل امشب تا صبح از درد تن خواب به چشمم نخواهد امد........معهذا عيسي خان را به اتاق پذيرايي برده و بعد از چند نفس عميق در كمال نا اميدي وارد اشپزخانه شدم كه شايد با مظلوم نمايي و گفتمان ماجرا را ختم به خير كنم كه متاسفانه مهلتي به بنده داده نشد و انچنان ان دو با تمامي ابزار هاي ممكن بر سر بنده اوار شدند كه فرصتي براي حرف زدن نبود......... چشمتان روز بد نبيند پس گردني بود كه پشت هم حواله ام ميشد جوري كه تا يك ماه مهره هاي گردنم به حالت اوليه برنگشت كه نگشت .................. و هنوز هم احساس ميكنم مهره مياني گردنم در حالت معمول قرار ندارد......... بعد از ان با چشماني اشك بارسيني چاي بدست با دو هم خانه اي ام وارد پذيرايي شديم كه نكند عيسي خان احساس غربت كنند كه ديديم ايشان لباس هاي راحتي ابوي مان را به تن كرده و مشغول ديدن تلویزيون ان هم شبكه هاي بووووووووووق هستند........ ان لحظه هيچ كداممان نمي دانستيم كه بايد با اين بلاي اسماني چه كنيم....ساعت10:30بود كه مراسم صرف شام عيسي خان به پايان رسد و بعد از نوش جان نمودن يك شيشه كامل نوشيدني و 3 ساندويچ اراده كردند كه فيلم بازگشت اژدهاي مرحوم بروسلي را رويت كنند..... نمي دانم ايشان از كدامين خراب اباد به در شده بودند كه حتي فيلم ديدنشان هم زبان زد بود؛با بروسلي اشك ميريختند و با جنگير ميخنديدند و مدام ميگفتند" اين فيلم ها صرفا توهين به شعور ماست....فك كن اينقدر ارزشش رو نداري كه بعد از دو ساعت فيلم ديدن يكي رو واقعا بخاطرت بكشن و اينا همش صحنه سازيه........." ما سه تن نيز به رسم ادب نشسته بود بوديم تا ايشان نقد فيلم كنند و ما فيض ببريم.........ساعت 12 بود كه با شكم خالي(چون سهم شام حقير را نيز ايشان نوش جان فرموده بودند) اتاق را مهياي خواب عيسي خان كرديم اما ايشان كه هنوز انرژي داشتند اراده كردند كه تنها نميخوابند و يكي از ما سه تن بايد در ان اتاق بماند چرا كه ايشان با اين عظمت و هيبت ترس از تاريكي دارند و انكه ايشان چون دست به بازي بووووووووق شان زبان زد است ميخواهند پوز هاي نچندان وا نرفته ما را به خاك بمالند غافل از انكه با امدن ايشان دك و پوزي براي ما سه تن نمانده بود كه بخواهد به خاك نيز مالانده شود........... نميدانم شايد قاعده بازي در ديار عيسي خان با ما تفاوت داشت هرچه بود تمام اقدامات ما سه تن خلاف مقرارت بازي بود و به واسطه ان عيسي خان3 دست را از ما بردند و جالب ان بود كه هر دور بايد نفري10تومان نيز براي برنده كنار ميگذاشتيم.... نفرين بود كه پشت هم به حقير حواله ميشد از جانب هر سه مان.................... حدسش كار دشواري نبود چون عيسي خان گندي بود كه حقير به بار اورده بودم در كمال متانت رخت خويش را بر بستم و بعد از 3دور باخت متواتر كه در تاريخ بازي بوووووووووووووووق حقير بي سابقه بود با افسردگي خارج از وصفي نزد ايشان رفتم كه شب را به صبح برسانم اما ايشان تا ساعت2بي وقفه در حال ياداوري خاطرات برد هاي خويش در بازي با افراد كار كشته بودند و از غنايم خود ميگفتند و بعد از ان شروع كردند ما را بهرمند كردن از صداي دلنشين شان كه فركانس ان در حد دهم بود و با اين حال مدام ميخوانند.........اشك بودكه از چشمانم مي ريخت جوري كه بالشت زير سرم كاملا خيس بود.............بالاخره ساعت4صبح بود كه عيسي خان به خواب رفتند و تازه يكي ديگر از جمايل ايشان بر ما اشكار شد.....از سر خرخر هاي بي وقفه ايشان با تلاش بي وقفه تواستن حدود ساعت6صبح بالاخره اندك چرتي بزنم..... ساعت9بود كه به رسم معمول باز انكر الاصوات منزل مان به صدا در امد بلند شدم كه نفسش را ببرم تا شايد بتوانم اندك چرتي بزنم كه ديدم در كمال ناباوري عيسي خان تلفن را برداشته و با والده ما در حال مكالمه و عيد مباركي اند.......... واي بر من....ديگر بيرون راندن عيسي خان محال بود چون بي شك والده مان نيز اصرار به ماندن ايشان داشتند...از جا برجستم تا قبل از بدتر شدن شرايط حاكم كنترل اوضاع را به دست بگيرم كه ديگر خيلي دير بود و تلفن قطع شده بود.......... عيسي خان بلند شدند و پاي برنامه هاي صبجگاهي نشستند.....من نيز به حسب شرايط از سر اجبار دو هم خانه اي خود را از زير لحاف بيرون كشيدم و بعد از صرف صبحانه با عيسي خان كه ان هم فعلي بود غريب در انذار ماسه تن ؛شروع به تقسيم كار كرديم..... يكي اشپزي يكي شستن ظرف و بخت برگشته اي به اتاق پذيرايي براي مصاحبت با عيسي خان تبعيد ميشد كه اين بار هم قرعه به نام من افتاد.............. گاه مي انديشم كاش ميشد كه هيچ گاه چشم به اين دار فاني نميگشودم كه اين چنين نادم از بودن و امدن نباشم......... از سر اجبار به اتاق پذيرايي رفتم و با عيسي خان مشغول ديدن فيلم هاي مورد علاقه شان شديم و هربار هم كه حقير ميخواستم فيلم را عوض كنم كه شايد رغبتي براي ديدن فيلم هاي مهيا شده و ناكام عيد مان در ايشان ايجاد كنم عيسي خان با یك پس گردني بنده را به عقب مينشاندند......... هنوز نيم ساعت از صرف صبحانه نگذشته بود كه عيسي خان احساس ضعف كردند و بنده براي اوردن مختصر غذايي به اشپزخانه مراجعت كردم و در پاسخ دو هم خانه اي ام كه با تمسخر پرسيدند چه خبر با صدايي بغض گرفته گفتم"هيچي انگار كيف سي دي بابا بزرگ ش رو پيدا كرده ميخواد همه فيلم هاش رو ببينه.........تو رو خدا يكي جاش رو با من عوض كنه50تومن هم ميدم..........." اما هيچكس حاضر به چنين حماقتي نبود....................
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۷ ] [ 19:57 ] [ هم کلاسی ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||