neodownload


      وبلاگ بروبچ مهندسی شیمی88
       میم شیمی .......................88

متن طولانیست.حال نداشتید،نخونید...

به نظرم گاهی پیش میاد که یادمان میرود یک عضو محکم و قوی سمت چپ ،جایی زیر آن همه دنده می تپد.خیلی ساده فقط یادمان میرود...

دیروز توی صف نان ایستاده بودم .یادم رفته بود مثل همیشه هدفون و MP3 پلیرم را بردارم،بنابر این بر خلاف عادت همیشگی ام نظرم به گفت و گوهای مردم اطرافم جلب شد.
دو خانمی که پشتم ایستاده بودند داشتند درباره یک نفر دیگر که هردو میشناختند،درباره همسایه ای یا همچین کسی صحبت می کردند.از همین صحبتهای همیشگی و خسته کننده.
درست در جلوی من مرد سالخورده ای،حدود 65-70 و جلوی او مرد جوانی حدود 35 ساله ایستاده بود و با صدای خیلی بلند با کسی پشت تلفن دعوا می کرد.
وقتی نانوا نانها را روی آن سازه ی فلزی توری مانند جلوی نانوایی (که من اسمش را نمی دانم!!) انداخت،دعوای مرد جلوی صف به اوج خودش رسید.
در آن لحظه به خودم می ژکیدم که چرا هدفونم را جا گذاشتم.مرد جوان سعی می کرد با یک دست نانهای داغ را تا کند و با یک دست تلاش می کرد که تلفن را نگه دارد و تمام تلاشش رو بکند که طرف پشت خطش را حسابی بشوید و جایی پیدا کند تا او را پهن کند در آفتاب تا خشک شود.اما خب هرچقدر که در شست و شو موفق بود،در تا کردن با یک دست به در بسته خورده بود.
مرد مسن که حواسش کاملا به مرد مقابلش بود به کمک او رفت و نان را از یک دست آزاد او گرفت و با محبت تا کرد.حس خوبی داشت .حس خوبی که آدم در میان مشکلاتش تنها نباشد.حس گرمی که برای چند لحظه وجودم را پر کرد و لبخند به لبانم آورد اما...
مرد جوان تلفن را سریع قطع کرد و با فریاد گفت:« اوهوی،چیکار می کنی یارو!!!دست کثیفت رو به نونهای من نزن!کثیفترش می کنی!!!دستاش رو نگاه کن چقدر سیا!!!!مگه من بت گفتم کمکم کنی پیری؟برش دار اصن مال خودت.من اون نونهای کثیف را نمی خوام!.»
مرد مسن که مثل من جا خورده بود،پلک زد.بعد گفت:« اشکال نداره پسرم .تو این نونهای من رو بردار.»
- اونارو هم دستمالی کرد!نمی خوام آقاجون !!!نمی خوام!مگه کری؟معلوم نیست شما مردم چتونه!مگه من گفتم خاک انداز،که تو خودت رو وسط انداختی؟؟؟
و گفت و گفت و گفت.مرد مسن،سرش را پایین انداخت و به دستانش که کثیف نبود،بلکه به خاطر آفتاب سوخته شدن تیره شده بود،نگاه کرد و با صبر به داد و فریادهای مرد جوان گوش سپرد.شاطر که این دعواها به نظرش عادی بود،بی توجه به دو مرد نانها را تند و تند،روی سازه فلزی می انداخت.خانم پشت سر من با بی صبری گفت:« نمی خوای بری جلو ؟ نوبتته.» من که انگار از خواب بیدار شده باشم به سرعت به سمت نانها رفتم و شروع به شمردن نانها کردم.وقتی که پول را به دست نانوا دادم و نانهایم را برداشتم،دیدم که مرد جوان رفته و مرد پیر،با اندوه و اشکهای حلقه شده ای که نمی ریخت،با نانهایش مشغول است.باید چیزی به او می گفتم.
- من به خاطر اتفاقی که براتون افتاد متاسفم.شما فقط می خواستین کمک کنین.
- اشکالی نداره دخترم.اونم دردسرهای خودشو داشت.ازش ناراحت نشدم.روزگاره دیگه.پیش میاد.
و نانهایش را درکیسه ای کتانی گذاشت و رفت.
در آن لحظه احساس کردم درمیان همه آدمهایی که در آن ساعت مشغول رفت آمد در آن خیابان بودند یا در صف ایستاده بودند،تنها او بود که فراموش نکرده بود چیزی در سمت چپ بدنش وجود دارد که از او انسان می سازد.
امیدوارم که او و آدمهایی مثل او از دیگران،از مایی که عادت داریم گوشهایمان را بگیریم و چشمانمان را بپوشانیم و دهانمان را باز کنیم،نا امید نشده باشد.چون بدون آنها دنیا جای غیر قابل تحملی خواهد شد.

گاهی فکر می کنم؛ما عوض شده ایم.بی هیچ دلیلی تصمیم گرفته ایم سنگ دل باشیم.دنیای ما به کهکشانی تبدیل شده که حول مرکز منیت ما می گردد و دیگران خارج از محدوده کیهانی ما قرار دارند.
هیچ دولت و حکومتی مارا مجبور نکرده که سنگدل باشیم،که به محبت دیگران با دیده ی نقشه قبلی برای تخریب زندگیمان نگاه کنیم،هیچ کس با تفنگی بالای سرما نایستاده که به لبخندهای مردم ،مهربانیهایشان،دوستیهایشان،به چشم مسخره کردن ما،دورویی و دشمنی نگاه کنیم.ما خودمان این کار را با خودمان می کنیم.
ما برای چشمانمان پرده هایی می بافیم که هرچیز زیبایی از آن عبور کند،زشت می شود،کریه می شود،بد می شود .یک جور فیلتر سازی عواطف در سیستم عامل مغزمان نصب کرده ایم که هرچه بد و زشت باشد به سرعت نور از آن عبور کند اما زیبایی ها، برای مدت طولانی پشت آن باقی بمانند تا سر انجام یک مفهوم زشت برایشان بیابیم و بدتر از همه این است که همیشه همه را مقصر می دانیم جز آنکه مقصر اصلی است.جز خودمان.هر تغییری باید از درون خودمان شروع شود تا سرانجام رشد کند.این دردناک است.
این دردناک است که نمی توانیم بپذیریم که مهربانی می تواند بی دلیل باشد.دوستی هم مجانی پیدا می شود،که برای لبخند زدن نیازی به دلیلهای پنهانی نیست،که عشق مجانی است،شادی ساده است،خوشبختی کالای وارداتی نیست که از جایی به جز بیرون از روح خودمان وارد کنیم و در هیچ نقطه ای از دنیا نمی توانیم آن را بیابیم مگر اینکه اول از همه در خودمان آن را پیدا کرده باشیم.
فراموش کردیم که همسایه ها می توانند نزدیک باشند مثل خانواده و خداوند تنها آنها را نیافریده که برایمان مزاحمت ایجاد کنند.
نمی خواهیم بپذیریم که راننده بغل دستی من هم به اندازه من خسته از ساعات اوج ترافیک است و لازم نیست برای یک اشتباه کوچک او را با بوق تنبیه کنم یا شباهتش را با احشام به او یادآوری کنم.
راستی آخرین باری که بدون غرض ورزی،با مهربانی،با افکار مثبت،با نگاه زیبا به پدیده ای در اطرافم نگاه کردم کی بود؟؟؟
راستی تقصیر کیست که من اینجوری شده ام؟مسلما تقصیر خود من که نمی تواند باشد...لابد به خاطر جامعه و آدمهای بد آن است.آخر همه بدند،همه زشتند،همه سیاه و بی فرهنگند،همه کثیف و بوگنداند،همه مریض اند،همه روانی اند جز من.اینکه دیگر مسلم است!هر احمقی با یک نگاه می تواند این را بفهمد!!

مرد مسن درون صف به من نشان داد،مهربانی بذری است که خودت باید آن را در وجودت بکاری و مراقبش باشی که رشد کند و خودت و تنها خودت می توانی او را از آسیب های اطراف مراقبت کنی،نه کس دیگری.تا اینکه شاید روزی،وقتی بر بار نشست،درست جایی وسط شهر شلوغ و خاکستری ما،دخترکی نشانه های زیبای برگهای سبزش را بیند و با خودش بیاندیشد که :« راستی آخرین باری که من بی دلیل مهربان بوده ام،کی بود؟»

((نوشته ی یکی از دوستان توی فیسبوک))

 

 

 

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۴ ] [ 0:29 ] [ محمد طاهری ]

درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به بچه های مهندسی شیمی88
دانشگاه خلیج فارس می باشد.
هر گونه انتظار از وبلاگتان دارید با ما در میان بگذارید.

neodownload