neodownload


      وبلاگ بروبچ مهندسی شیمی88
       میم شیمی .......................88
بعد از صرف صبحانه ديدم كه بي انصافي محض است رها كردن جوان مردم در چنگال مشتي اجنبي خدانشناس كه ممكن است هر لحظه عاقبت ان ناكام جاهل را به تباهي دهند...............

اين شد كه پا روي دل خويش گذاردم و با هم قطارهايمان نشستم پاي ادامه فيلم تا نكند جوان مردم به تباهي برود و مافرداي قيامت روسياه بمانيم از سبب بي تفاوتي مان ................

ساعت8شب بود كه چشمانمان از فرط گرسنگي دو دو ميزد و هيچ كس ناي كوچكترين اقدامي براي تهيه اذوقه نداشت اين بود كه خود را به دست بخت و اقبال سپرديم و قرار بر ان شد كه طي يك قرعه كشي نگون بختي كه قرار بود مسئوليت خطير پر كردن اين خندق هاي بلاي خالي را بر عهد بگيرد مشخص شود..............

هيچ گاه به ياد ندارم كه اين بخت نامروت با من سر سازگاري داشته باشد؛بي شك ميتوانيد نتيجه ان قرعه كشي منحوس را پيش بيني كنيد...............

چون از فرط خستگي جان به تنم نمانده بود تصميم گرفتم با چرت ترين لباس ممكن تا نزديك ترين ساندويچي بروم و با چند ساندويچ مسئوليت خطير خود را به سر منزل مقصود برسانم كه چشمتان روز بد نبيند..............

يادتان هست كه روز اول عيد به اصرار والده مان تا شب جهت عيد مباركي به در شديم و گفته بودم به رويت افرادي كه تابحال حتي نامشان را هم نشنيده بودم نائل امدم و گفته بودم كه اين حقير نگون بختي را به حد علا رسانده ام.....نمي دانم كجاي محاسبات بنده در جمع و تفريق مشكل داشت كه اين چنين به تباهي رفتم..........

به ساندويچي كه رسيدم تصميم گرفتم تا اماده شدن اغذيه مورد نياز چندي را در اسودگي چشم بر هم نهم وبه امال خويش بيانديشم....اما چندي نگذشت كه دستي به استواري كوه و به سنگيني يك كيسه ارد50كيلويي بر شانه هاي نه چندان استوار بنده جوري فرود امد كه تا نيم متر زير زمين فرو رفتم و طوري از جا جستم كه صندلي از زير پايم به ده متر انطرف تر پرتاب شد.....

درخيال خود انديشيدم كه احتمالا معلم فيزيك مان است كه براي خود رستمي ست و با ابوبي گرامي رابطه اي بسي صميمانه دارد و هيچگاه اين صميميت براي پاس شدن حقير راه گشا نبود و صرف كاربرد ايشان نقش ارزنده ستون پنجم بود و بس.........

اما افسوس كه هيچگاه هرانچه انديشيدم نشد...........وكاش و صد كاش كه ايشان بودند اما متاسفانه فاجعه به وقوع پيوسته عظيم تر از ان بود كه به وصف ايد.........

به خودم كه امدم ديدم اين شير مرد كسي نيست جزعيسي خان داماد پسر دايي دختر عموي ابوبي گراممان كه نمي دانم چگونه يك دفعه از اسمان نازل شدند..........

مدت زيادي از اشنايي ما نميگذشت؛اول باري كه چشمم به جمال انور ايشان افتاد روز اول عيد در خانه عموي ابوي مان بود كه سر جمع مدت همنشيني ما باهم يك ساعت هم نميشد و در ان يك ساعت20كلمه هم بين ما درو بدل نشد و تمامي انچه در مصاحبت با ايشان مطرح شد خلاصه ميشد در يك احوال پرسي و عيد مباركي سرپايي همين و بس ................

اما خدا خير داده جوري با حقير احساس صميميت ميكرد كه گويي رفيق شفيق50ساله ايم و هر لحظه دستان همچون كوه خويش را چون پتكي بر شانه هاي حقير جوري فرود مياورد كه اگرتا به ان لحظه در اين انديشه بودم كه دچار عارضه افتادگي شانه شده ام ديگر از بابت شكستن كتف خويش مطمئن بودم .........

هرچه ايشان به يمن زبان شيوا شان حرف ميزدند بنده از شك خارج نميشدم و بعد از5دقيقه صحبت بي وقفه وقتي ايشان حركتي از سوي بنده نديدند چشمتان روز بد نبيند انچنان سيلي برصورت نازگ تر از گل ما خواباندند كه تا يك هفته جاي انگشت هاي مباركشان بر چهره حقير خودنمايي ميكرد و بعد با خنده اي ضايع جوري كه كرم ها از لاي دندان هاي مباركشان دست تكان ميدادند انچنان حقير را به خود اورد كه درد سيلي از خاطرمان پريد........

مانده بودم چه كنم با اين بلاي اسماني............درخانه نه اتاق تميزي براي نشستن بود و نه حتي ليوان تميزي براي نوشيدن اب چه برسد به شرايط پذيرايي از چنين ميهمان گران قدري؛در اين دو روز انقدر عياشي كرده بوديم كه خانه تفاوتي با يك طويله نداشت ...............

راست گويند كه زبان سرخ.....كاش ان لحظه زبان در دهان منحوسم نميچرخيد و دهان به تعارف باز نميكردم!!!!!!!!!!

هنوز " بفرماييد در خدمت باشيم " از دهان منحوسم بيرون نجسته بود كه عيسي خان ان را گرفت و گفت " بريم!!!!!!!!!!!!!"

طوري از جواب ايشان غافل گير شدم كه توانايي جمله بندي را از دست داده بودم.....دست پا شكسته به ايشان فهماندم كه اهل منزل به تفرجگاهي نامعلوم عزيمت كردند و ايشان در مقابل تمامي تقلاي بنده جهت منصرف كردنشان فرمودند"بهتر.........اين چند روز عيد پيش تون ميمونم حوصله تون سر نره.........."

هيچ وقت در مخيله ام به بار اوردن چنين گندي نميگنجيد اما واقعيت بود؛چه گناهي به درگاه ايزدي مرتكب شده بودم كه مستحق چنين فاجعه اي بودم؛ بساط درس و فيلم و دانشگاه كلا بايد برچيده ميشد و تمام عيد را بايد با عيسي خان سر ميكرديم و از ان بدتر هم خانه اي هايم كه بعد از فهميدن اين ماجرا بي شك جان به بدن و سر به تن حقير نميگذاشتند از باب فاجعه اي كه مسبب ان من بودم.......

اشك در چشمانم حلقه زده بود و با صدايي بغض گرفته در مقابل اصرار مفرط عيسي خان براي رفتن به منزل مان از ايشان چند لحظه اي براي اماده شدن ساندويچ ها مهلت خواستم و رو به فروشنده گفتم" 4تاش كن نه6تا..............."

[ دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۷ ] [ 12:10 ] [ هم کلاسی ]

درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به بچه های مهندسی شیمی88
دانشگاه خلیج فارس می باشد.
هر گونه انتظار از وبلاگتان دارید با ما در میان بگذارید.

neodownload